|
وقتی عاشق می شوی دیگر خدا را نمی شناسی چون خدا همان عشق است
|

========================================
تو را
در بهار صدا کردم
نامت گلی شد
ميان دست هايم خنديد
***
تو را
در تابستان خواندم
يک آفتاب در چشم من گريست
***
تو را
از پاييز پرسيدم
درختی راز خويش را
به خاک گفت
***
نشان تو را
از زمستان پرسيدم
بغض تمام پرندگان
باران شد.

======================================

تمام کوچه های دلتنگی
مرا به ياد می آورند
تمام خيابان های بيهودگی
وزن لرزان قدم هايم را
می شناسند
تمام بن بست ها
خراش خونين سياه مشق هايم را
بر سينه دارند
نبض جاده ها
در جستجوی من می شکفت
و تاول سرگردانی مرا
به خاک می گفت،
با اين همه در من ،
هزار جنگل می شکفت
زيرا بهارم تنها در دستان تو گمشده بود.
****
چيزی در من شکسته است
پيش تر از حس مغلوب شدن
زيرا تو را نيافتم.
که نامهربان تر از عشق بودی
بگذار همه شب ها در من بگريند
تا از دريای سپيد برآيم
بگذار با دلتنگ ترين غروب ها
با تشييع سرد خويش بروم
تا از سياهی خاک
با ياد روشن نام تو برخيزم
در غارهای زمستان
به شب برسم
بی آنکه کشف چشمان تو را باور کنم...
========================================
تا به کی بايد رفت 
از دياری به ديار ديگر
نتوانم،نتوانم جستن
هر زمانی عشقی و ياری ديگر
کاش ما آن دو پرستو بوديم
که همه عمر سفر ميکرديم
از بهاری به بهاری ديگر
آه اکنون ديريست
که فرو ريخته در من گويی
تير آواری از ابر گران
چون میآميزم با بوسه تو
روی لبهايم میپندارم
میسپارد جان عطری گذران
آنچنان آلودهست
عشق غمناکم با بيم زوال
که همه زندگيم میلرزد
چون ترا مینگرم
مثل اينست که از پنجرهای
تک درختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان مینگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار که فراموش کنم
تو چه هستی جز يک لحظه،يک لحظه که چشمان مرا
میگشايد در
برهوت آهی
بگذار
که فراموش کنم............