|
وقتی عاشق می شوی دیگر خدا را نمی شناسی چون خدا همان عشق است
|
تنها تو را دارم......
تنها تو را دارم و اين تمام سهم من از اين منزل ممكن است
مي گويند وقتي مصيبت ماه از حد تاريكترين شب بي باور بگذرد ديگر
هيچ ستاره اي بر مزار
سپيده دم گريه نخواهد كرد
دروغ مي گويند من صداي پاي تو را ميشناسم عطر آلوده به آواز
روز را ميشناسم
پس پندار پرده پوش هنوز ميشناسم بگذار مصيبت ماه از حد هر
ظلمتي كه ميخواهد بگذرد
تا تو تمام سهم من از اين منزل ممكني كوه و جاده و دريا چيست دريا
و دشنام كلمه كدام
است
دوستت دارم همچون باران تشنه به ني به بوي خاك و به عيش دي
خوشا به عين و خوشا به شين و خوشا به قاف
عشق
دوستت دارم فقط همين ...
================================

به نام او كه تو را آفريد تا آسمانم آبي بماند... .
گردم... تو بازهم در من ظهور مي كني...تو باز هم مرا به دنياي خود مي
بري....
تو باز هم مثل هميشه به اوج مي بريَ...به ناكجا....
لبخند كه مي زني پرنده ي دلم بال بال مي زند... با اين دل پر بريده
چه كنم؟...
مي خواهم از آنجايي بگويم كه نگاهم در نگاهت حل شد....من عاشق تر شدم و عاشقانه اي
آبستن...در نا كجاي ذهنم تو اردو زدي....دلم كه ديگر ملك خصوصي توست....و من نوشتم
از بودن تو ...تویی كه ...
از تو براي تو و براي دلتنگي هاي هميشگيم مي نويسم... مي خواني و
مي گويي سلام بانوي من....و من سلامت را هرباره با سبدي از گلهاي
سرخ- به رنگ بوسه- پاسخ مي دهم.
و تو ...تو كه حجم بودنت به اندازه ي تمام هستي من است....
بگذاريد همه بدانند ....بگذاريد بدانند.......مي خواهم فرياد كنم ....
باشد اين بار هم نه....اما مي گويم كه من تو را بهترين میدانم تو را...مي
خواهم ...براي ابد...
==================================

به نام آفريننده ي تو
بودنت هبوط نور است بر تاريكخانه ي قلبم كه نسترن هاي دلم را هر روزه آبياري مي كني و با چشمهايي به رنگ شب، شبهاي دلم را روشن كه شب بوها بيايند و بمانند...
وقت تلاقي نگاهم با تو از آسمان وجودت ستاره مي نوشم...
شب بوها كه مي روند نسترن ها دوباره اب مي نوشند و نگاه من مملوء از ستاره مي ماند...
كه بودنت هبوط هرچه بودن است در من... .