تبليغاتX
دختر متولد عشق
وقتی عاشق می شوی دیگر خدا را نمی شناسی چون خدا همان عشق است

تو را در آسمان شب می جویم!

 

جایی که آرزوهای نقره ای من خانه دارند!

 

من از تمام کلمات دنیا فقط دو کلمه را می خواهم دوستت دارم را !

 

و دلم می خواهد شکوفه ها و کوهستانها گرد من جمع شوند

 

و هزاران بار آن را با من تکرار کنند!

 

دوست دارم شب آنقدر ادامه پیدا کند تا قلب کوچکم آفتابی شود!!

 

 دوست دارم نه بهشت باشد و نه دوزخ که بین من و تو فاصله اندازد !

 

دوست دارم هر روز تو را در نفس تازه ی خورشید

 

 و هر شب در سایه روشن ماه ببینم.

 

دروازه های آسمان را به من نشان بده !!

 

فانوسهای مهربانی ات را بر سر راه من بر افراز

 

تا در بیشه های زشت و مه آلود گناه گم نشوم!

 

مرا در گرد و غبار رویاهایم تنها رها مکن و پرنده ها و ابرها را از من مگیر !

 

دوست دارم در زیباترین آسمان تو زندگی کنم !!!

شبها گاهی در جستجوی تو پوست تاریک شب را لمس می کنم و حتی از

سنگها سراغت را میگیرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 11:31  توسط ...:::نگین:::...  | 

عشق یعنی رنگ سرخ سیب که وقتی بهش نگاه می کنم زندگی

 

 برام رنگی دوباره می گیره و از نو زاده میشم................

 

 

    

                             ***************************************

 

عشق يعنی...

     

عشق را کلامی نیست مگر رهائی...خالی شدن از ترسهای دیرینه,گم

شدن در معنای زمان و مکان,بخشش و هزاران با دیگر بخشش.

عشق هزاران بار تازه می شود رنگ عوض می کند و در اخر همان

عشق است همان رهائی...همان سبک بالی که می توانی با

ان به اوج اسمان بروی.

همان درخشش اشکهای رنجی که از گوشه ی چشمانت می روید...همان

 دردی که قلبت را این نازپرورده ی وجودت را به خاک و

خون و درد می کشاند...تیزی همان کهنه خنجری که پرده ی غرورت را

 هزار پاره می کند...گورستانی که می توان در ان زنجیرهای

اسارت انسان بودنت را برای ابد در ان دفن کنی,همان چشمه ی روشنی

 که شبانگاهان در رویاهایت می جوشد و به ارامی خواب

پیکرت را در بر میگیرد,همان اغوش گرمی که امید را می درخشاند در

زلال چشمانت.

همان فریاد درد الودی که فرو می نشانی اش در تار و پود گلوی سوخته

 ات...

همان سیلابی که می پنداری می توانی جاری اش سازی از پشت سد

پلکهایت تا فرو شوید حسرت هایت را...,همان سیلابی که هرگز

نخواهد امد...همان سدی که هرگزنخواهد شکست...همان تنهائیابدی

همان معراج نور...همان پرواز

پروازی بر فراز پستی بلندی های روزهای رفته و نیامده.

حس با شکوه انسان بودن,جانشین خدا بودن روی جاودانگی زمین

خاکی...عشق یعنی خاک...

از خاک بودن و به خاک بر گشتن...ریشه دوانیدن در خاک

گرم...روئیدن, با لیدن,به بار نشستنوسرانجام مرگ در خزان...

تبلور دوبارهای در بهار حس لطافت وعطرشکوفه ها در سراسر

وجودت.

عشق یعنی گرمای اشیانهی همیشه به دوش پرستوهای کوچک...عشق

 یعنی تپش قلب تپنده ی یک ماهی کوچک در اعماق اقیانوس

سرد و شور...دیدن رنگ ناب شفق از پشت سپیدی پرده های پنجره.

لمس علفهای ترد زیر پوست برهنه ی پاهایت...رطوبت لبهایت از

چشیدن شیرینی قطرات باران...

چشمک یک ستاره در دامن سیاه اسمان وسط هیاهوی خفته ی شهری

 در خواب....

عشق یعنیسرخی گونه های کودکی هنگام خواب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 21:18  توسط ...:::نگین:::...  | 

یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم ...یک نفر میاد که من تشنه ی بوییدنشم..مثل یک معجزه

 

اسمش تو کتابها اومده تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده ...خالی سفره مونو پر از شقایق می کنه

 

واسه موجهای سیاه دستها رو قایق می کنه ...همیشه قایق من زخمها مو مرهم میذاره ...همیشه

 

 قایق من گریه ها مو دوست نداره نکنه یک وقت نیاد صداش به دادم نرسه ایینه ها سیاه بشه کور

 

 بشه چشم ستاره خشم این پنجره ی خسته همیشه قایق کلید صندوق در بسته همیشه قایق نعره ی

 

اسب سپید قصه ی مادر بزرگ..بهترین شعرای سر بسته همیشه قایق!!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 20:6  توسط ...:::نگین:::...  | 

 

پرسیدم از گل سرخ در سینه ات چه داری

 

بر گونه های سرخ ات داغ غم که داری

 

خوش می تراود از تو عطر هوای مستی

 

من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی؟

 

او با تبسمی گفت: ای یار دل شکسته

 

این شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته

 

پرورده جانم از عشق در دامن بهاران

 

در هر نسیم عاشق دل داده ام فراوان

 خسته ام ز غربت بی عطر مهربانی

این راز شور عشق است یک رمز جاودانی

 

بی عاشقی حرام است هر لحظه زندگانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 12:35  توسط ...:::نگین:::...  | 

                    عشق
روی دروازه قلبم نوشتم:

ورود ممنوع!
 
دل پریشان آمد. گفتم بخوانش. خواند و باز گشت.

امید مضطرب آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت.

آرزو با دلهره آمد.  گفتم بخوانش.   خواند و بازگشت.

عشق خنده کنان آمد.  گفتم خواندیش.   گفت:من سواد ندارم!
    
 
 
                          ************************
به گل گفتم عشق چيست؟

گفت از من خوشبو تر...

به پروانه گفتم عشق چيست؟

گفت از من زيبا تر....

به شمع گفتم عشق چيست؟

گفت از من سوزنده تر..

به عشق گفتم آخر تو چيستي؟

گفت نگاهي بيش نيستم...........
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 9:55  توسط ...:::نگین:::...  |