تبليغاتX
دختر متولد عشق
وقتی عاشق می شوی دیگر خدا را نمی شناسی چون خدا همان عشق است
                         

خدا به تو دو پا داد تا راه بروی.دو دست داد تا نگه داری.دوگوش داد برای شنیدن و دو چشم داد

برای دیدن ولی چرا فقط یک قلب داد؟چون قلب دوم تو را به کس دیگری داد تا تو انرا پیدا کنی!!!

                   *********************************************

                                      

 کودکی دخترکی موقع خواب سخت پا پیچ پدر بود و از او می پرسید :زندگی چیست پدر؟پدرش 

از سر بی میلی گفت:زندگی یعنی عشق.دخترک با دل پر شوری گفت:عشق را معنی کن!پدرش

 داد جواب:بوسهی گرم تو برگونه ی من دخترک خنده بر اورد ز شوق گونه های پدرش را 

بوسید و گفت:پدر عشق اگر بوسه بود بوسه هایم همه تقدیم تو باد!!!!
                         

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 18:58  توسط ...:::نگین:::...  | 

                 

                         ************************************

عشق تمنای واژه ها برای شعر شدن!

عشق:سوگند کودکی

                          برای پریدن از یک جوی پهن.

               خلوت دخترکی با قلکش

                                    تا با او

                                           حرف دلش را بزند.

    شوق وجین علفهای هرز

                               از باغ گل های سرخ

                                               زیر هق هق باران

    یا

              حوصله ی بغض و حرمت اشک

                                       در پرسه ی

                                             پس کوچه های خاطره

    عشق تمنای واژه ها برای شعر شدن

             و به خواب رفتن و در رویای نقاشی شدن.!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 14:43  توسط ...:::نگین:::...  | 

 

 

  عشق هنری مقدس است عاشق بودن در پیوندی مقدس بسر بردن  است ... عشق پیوندی است

بین تو و دیگری.مکاشفه پیوند بین تو و خودت...هر پیوندی به تنهایی هدف نیست.عشق هدف غایی

است.اگر پیوند به عشق می انجامد زیباست و نیکو.اگر ویرانگرعشق است  از این پیوند چه حاصل...؟.

 و این را بدان عشق در انتظار زنده است و در دیدار می میرد و به امری عادی نزول میکند!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 18:43  توسط ...:::نگین:::...  | 

سفر به عشق:سفر من به عشق مانند سفر دانه به گل است.دانه در اين سفر تكامل يافته و به غايت مي رسد من هم در اين سفر همانند دانه به كمال مي رسم و با حس ويا با موهبتي الهي كه خداوند به همه عطا فرموده غم ها و سختي ه ارا فراموش مي كنم.عشق همه چيز است مكمل زندگي است.هر كس كه عا شق نيست احساس ندارد چون اين بذر در دل همه كاشته شده و ممكن است خاك دل بعضي ها مرغوب و مرطوب باشد و خاك دل بعضي ديگر سفت و بدون نفوذ پذيري باشد حالا عشق به هر چي مي خواهد باشد‌‌"باشد .  موضوع توانمندي و قدرت عشق است كه دل سنگ ترين را به دل رحم ترين خشن ترين را به مهربان ترين و بخيل ترين را به سخاوتمند ترين و خلاصه همه زشتي ها و بدي ها را به خوبيها و نيكي ها تبديل مي كند.عشق يك مبدل است مبدل سرما به گرما مبدل پتانسيل به جنبشي.عشق ضرب خوبي در قلبهاست.عشق هندسه  يكسان و ساده خوبي هاست .عشق پيوند يوني  ميان  گرما  و محبت است كه اگر در ميان مردم حل شود به يك  محلول  رسانا براي  روشن كردن چراغ زندگي ها شود.                                                                     

عشق يعني... عشق يعني پاكترين واژه خلقت ...عشق يعني خالص  ترين و نابترين صفت روح ادمي...عشق يعني چشمه زلالي كه از درد دل انسان مي جوشد .عشق محصول تبي پاك و نگاهي اسماني است ...عشق يعني نگاه مهر اميز عاشق نه فقط به معشوق بلكه به هر انچه كه پيش روي اوست.عشق نمي كشد نمي ميراند عشق متولد مي كند زندگي مي بخشد .اگر عاشق معشوق را به انحصار خود در اورد عاشق نيست زندانبان است!زندانبان زنداني به كوچكي وجود حقير خويش كه معشوق را در ان محبوس ميكند و او را از همه چيزهايي كه دوستشان داشت جدا مي كند و اين يعني نفرت و به راستي كه عشق مظلوم ترين واژه دنياست عشق دليل زندگی است!!!                                                                                        

الان در زمانه زندگي مي كنيم كه ارامش سر يك روزنه با شلوغي باطن مي جنگد مانند جنگ يك روزنه با نور زمانه اي است كه ديگر ارامش و مسايل قلبي و معنوي اختيار و قدرت خود را از دست داده اند و همه شان زير سلطه مسايل مادي در امدند نه تنها در ارامش و معنويات بلكه چيزها يي كه باعث اينها ميشوند.در اين روزگار همه چيز دست  بدست هم مي دهند تا يك روزنه ي نيم ميلي متري را از يك نقطه ريزتر و كوچكتر از روزنه بگيرند.زمانه اي است كه جلوي شكوفا شدن يك گل ميمون در برابر يك گل رز را مي گيرند شايد ان گل ميمون خيلي با ارزش تر از گل هاي رز باشد شايد به دست و با عشق و علاقه ي يك كودك مظلوم كاشته شده باشد و نه با يك هدف  و عشق به يك چيز بي جان و سرد. بايد چه كرد تا اين روزنه ها بيشتر و سد ها كمتر شود؟ايا بايد با انها كنارامد يا مقابله كرد؟                          

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 18:24  توسط ...:::نگین:::...  | 

 

 

در امتداد حادثه خسته به بن بست رسیدم بذار جونم برات بگه که چی دیدم چی ندیدم

این قصه و ترانه نیست کابوس کودکانه نیست رنگ و ریای ادما حقیقت افسانه نیست

پوشالی وجودشون حقیقت درونشون.حتی خدا گول می خوره از ظاهر سجودشون

واژه ی عشق و عاطفه نقش تو قصه ها شده شکستن دل رفیق رفع قضا بلا شده 

دروغ دیگه یه عادت برادری حکایت افتاده رو لگد زدن اینم یه جور شهامت نه دیگه

زنها ظریفن نه تو مردامون غرور نه دیگه دلی زبور تو شبهای بی ستاره حالا اینجا

ته بن بست همه چی رنگ سراب حرف عاشقانه گفتن توی دفتر و کتاب !!!!!!!!!(فرزین)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 15:16  توسط ...:::نگین:::...  | 

اگر بخواهیم کسی را در

عشق شریک کنیم موثر ترین راه اینست که تا انجا که می توانیم عاشق خوبی باشیم و بگذاریم  بقیه

 ی کارها خود به خود انجام شود!!!

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حتی ماهیها هم عاشق می شوند!!!!

       

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 15:1  توسط ...:::نگین:::...  | 

  

             عقل اگر عقل است سلطان تن است .

             عشق اگر عشق است ایمان من است.

             نور اگر نور است دیدار چشم من است.

             ماه اگر ماه است مهتاب من است .

            عقل و عشق و نور و ماه پیمان من است

                               

                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 14:50  توسط ...:::نگین:::...  | 

         

                   **********************************

      

عشق در انتظار زنده است در دیدار می میرد و به امری

 عادی نزول میکند!
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 13:10  توسط ...:::نگین:::...  | 

       

                        ************************************

عشق شفا بخش است.عشق احیا کننده است.عشق ایمنی می بخشد.عشق با قدرت خود

می تواند الهام بخش باشد.عشق می تواند ادمی را به جان جانان نزدیکتر کند .عشق می داند

که تو وجود داری و از هستی ات محافظت می کند.جان بی زمان قادر است .تو را در این جهان

زمان دار لمس کند.با تولد جدید قلب دنیای جدیدی را خواهی دید.عشق هرگز پیر نمیشود چون

با هر عاشق تجدید حیات می یابد .نفس و جان می توانند لذایذ . خوشیهایی یکسان را سهیم

باشند .همه ی مردم در پرتو عشق بی پناه و معصومند.

                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 12:54  توسط ...:::نگین:::...  | 

 مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب

 را در ان شهر دارد.جمعیت زیادی گرد امدند.قلب او کاملا سالم بود و هیچ

 خدشه ای بر ان وارد نشده بود .پس همه تصدیق کردند که قلب او به

 راستی زیبا ترین قلبی است که تا کنون دیده اند .مرد جوان در کمال افتخار

 با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت.ناگهان پیر مردی جلوی

  جمعیت امد و گفت :اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .مرد جوان و

 بقیه ی جمعیت به قلب پیر مرد نگاه کردند .قلب او با قدرت تمام می تپید.

 اما پر از زخم بود .قسمت هایی از قلب او بر داشته شده و تکه هایی

جایگزین انها شده بود!اما انها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند

 و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.در بعضی نقاط

 شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای انها را پر نکرده بود .مردم   

با نگاهی خیره به او می نگریستند.و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور

ادعا می کند که قلب زیبا تری دارد .مرد جوان به قلب پیر مرد اشاره کرد و با

خنده گفت:تو حتما شوخی می کنی قلبت را با قلب من مقایسه کن قلب

تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.پیرمرد گفت:درست است قلب

تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم .

می دانی هر کدام از این زخمها نشانه گر انسانیست که من عشقم را

به او داده ام .من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام .

گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای ان تکه ی

بخشیده شده قرار داده ام.اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه

هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند .چرا که یاد اور عشق

میان دو انسان هستند.بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام

اما انها چیزی از قلب خود به من نداده اند اینها همین شیارهایی عمیق

 هستنذ. .گرچه درد اورند اما یاد اور عشقی هستندکه داشته ام.      

امیدوارم که انها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با تکه ای که

من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر

بود. او به سمت پیرمرد رفت از قلب جوان و سالم خودتکه ای بیرون اورد و با

دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد پیر مرد ان را گرفت و در قلبش جای داد

و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت .مرد 

جوان به قلبش نگاه کرد دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتربود. عشق از قلب

پیر مرد به قلب او  . نفوذکرده بود..........!

                
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 12:29  توسط ...:::نگین:::...  |